با عرض سلام خدمت همه ي دوستان وبلاگ نویس... ![]()
سال 86 روبه همه عزیزان تبریک میگم امیدوارم سال سرشار از سلامتی وموفقیت و سرور خوبی
داشته باشین![]()
![]()
یه عذر خواهی کنم از دوستان بابت اینکه این مدت نتونستم بهتون سر بزنم شرمنده
و خواستم از تك تك شما دوستان گلم كه تو این مدت منو تتها نذاشتین و به كلبه ي من تشريف اوردین و با
نظرتون منو همراهي کردین تشكر كنم![]()
![]()
![]()


زمزمه های دل تنگی ...

روزي كه از غم زمانه ديگر خسته شده بودم نزديك غروب
پياده تا سر كوه رفتم نم نمك از كوچه پس كوچه هاي تنگ
و باريك شهرمي گذشتم از هر دري كه عبور ميكردم صداي
از پشت در مي شنيدم يك جا صدا از عشق بوديك جايي از
تنفر يك جا بي وفايي و يك جا پول و عهد شكني يك خانه
اجرهايش فولادي بود و يك جا اجرهايش پنبه اي يك جا
پ رندگانش نغمه الهي مي خواندند و يك جايي كلاغ هاي
سياهش قارقار ظلم ميخواندند خودم رو غرق در صداها
كردم ولي از كنار در بزرگي گذشتم كه هيچ نشنيدم برايم
خيلي جالب بود سكوتي محض داشت هيچ صدايي هيچ
رنگي هيچ بويي متعجب شدم برگشتم در نيمه باز بود
احساس كردم مثل باغ بزرگيست سر سبز و خنك بود
داخل شدم ديدم كه هزاران نفر در دل خاك نهفته اند
بخاطر خستگي كناره يكي از قبر ها نشستم جالب بود
هم اسم و فاميل من بود به صحبت با او پرداختم
گفتم كي امدي رفيق ؟گفت نپرس گفتم تو بپرس
گفت چرا امدي گفتم خسته ام گفت عاشق شو
گفتم عشق تو اين زمانه بي معنيست گفت با
وفايش را پيدا كن گفتم پيدا نمي شود تو خودت
عاشق بودي خنديد وگفت نپرس گفتم چكار ميكردي
گفت زندگي گفتم تنهايي گفت تنهايي من با تو فرق
ميكنه گفتم عادت كردي گفت عادت من با تو فرق
ميكنه گفتم چرا؟ گفت عمر سريعتر از اوني كه فكر ميكني
ميگذرد گفتم زندگی سخت است گفت سختي ان
با عشق اسان ميشود
گفتم چطوري مردي؟ گفت ناگهاني شد گفتم مگر
ميشود خنديد گفت اخه بله خيلي ناگهاني است
مثل خودت كه سر قبر خودت نشسته اي و هنوز
نفهميدي كه مرده اي ...


يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش!!!!!!![]()

فاصله تابش خود را بر ديگران تنظيم کن خداوند خورشيد را در جايی نهاد که گرم کند ولی نسوزاند ![]()
زندگي مثل پيانو است
دكمه هاي سياه براي غم ها ودكمه هاي سفيد براي شادي ها
اما زماني ميتوان آهنگ زيبايي نواخت
كه دكمه هاي سفيد و سياه را با هم فشار دهي

ای دل چرا از عاقبت بی خبری؟![]()
روزان و شبان در طلب سیم و زری
سرمایه ی تو در این جهان یک کفن است![]()
![]()
آن هم به گمان یا ببری یا نبری ![]()
از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن![]()
فردا که نیامده است بنیاد مکن![]()
بر آمده و گذشته بنیاد مکن![]()
حالی خوش باش و عمر بر باد مکن![]()
![]()

براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه
ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي
رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه
زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش![]()

زندگي رو جشن بگير ... ديروز رفته است, فردا شايد هرگز نيايد , تنها چيزي كه داری
همين لحظه هاست![]()
![]()
![]()

چقدر خوبه که آدم يکي رو دوست داشته باشه نه بخاطر اينکه نيازش رو بر طرف کنه نه
بخاطر اينکه کس ديگري رو نداره نه بخاطر اينکه تنهاست و نه از روي اجبار بلکه بخاطر
اينکه اون شخص ارزش دوست داشته شدن رو داره![]()


( داسـتـــــــــــان )
در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که
هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند . اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی
نخورد و همیشه پشت به هماتاقیش روی تخت بخوابد.
با هم حرف میزدند.
هر روز بعد از ظهر ، بیماری که تختش کنار پنجره بود ، مینشست و تمام چیزهایی که
بیرون از پنجره میدید برای هم اتاقیش توصیف میکرد. بیمار دیگر در مدت این یک ساعت
، با شنیدن اوصاف دنیای بیرون ، روحی تازه میگرفت.
گفته های مرد کنار پنجره چنین بود:
میکردند و کودکان با قایقهای تفریحیشان در آب سر گرم بودند. درختان کهن ، به منظره
بیرون ، زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده میشد.
همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف میکرد ، هماتاقیش چشمانش را
میبست و این مناظر را در ذهن خود مجسم میکرد.
پنجره را دید که با آرامش از دنیا رفته بود . پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان
بیمارستان خواست که مرد را از اتاق خارج کنند
انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد، اتاق را ترک کرد.آن مرد به آرامی و با درد
بسیار ، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد .
بالاخره او میتوانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند
.
در کمال تعجب ، او با یک دیوار مواجه شد.
دلانگیزی را برای او توصیف کند !
پرستار پاسخ داد: شاید او میخواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابینا بود و
حتی نمیتوانست دیوار را ببیند ...![]()
(عجب دنیایی)


