
زن وشوهر جواني سوار برموتورسيکلت در دل شب مي راندند.
آنها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند.
زن جوان: يواشتر برو من مي ترسم! مرد جوان: نه ، اينجوري خيلي بهتره! زن جوان:
خواهش مي کنم ، من خيلي
ميترسم! مردجوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري. زن جوان:
دوستت دارم ، حالامي شه يواشتر بروني.
مرد جوان: مرا محکم بگير . زن جوان: خوب، حالا مي شه
يواش تر بروني؟ مرد جوان: باشه ، به شرط اين که
کلاه کاسکت مرا برداري و روي سرت بذاري،آخه نمي تونم راحت برونم،
اذيتم مي کنه. روز بعد روزنامه ها نوشتند:
برخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه آفريد.در اين سانحه که
بدليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد، يکي
از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت.
مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود پس بدون اين
که زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت
خود را بر سر او گذاشت و خواست براي آخرين بار دوستت دارم را
از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.![]()
![]()
![]()
![]()
گريان به کنج خلوت دل می برم پناه
آيا رسد به گوش خدا ناله های من
در خويش می گريزم و فرياد می زنم
يار مرا به من برسان ای خدای من![]()
![]()

تغییر دنیا ![]()
بر سر گور کشیشی در کلیسای مینستر نوشته شده است:
کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم ، بزرگ شدم فهمیدم دنیا خیلی بزرگ است باید انگلستان را تغییر دهم بعد ها کشورم را هم بزرگ دیدم و فهمیدم باید شهرم را تغییر دهم در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را تغییر دهم اینک که در آستانه مرگ هستم فهمیدم اگر از روز اول خودم را تغییر می دادم ، شاید می توانستم دنیا را تغییر دهم.
زندگی تصمیم رفتن نیست
زندگی حلقه ای است نا پیدا
که از آن نمی توان برون
زندگی خوشبختی است در دسترس
که از کنارش می گذریم
زندگی با خود بیگانه
و صورتکی نو برای هر تازه واردی به چهره ماندن
زندگی با بخت خود به بازی نشستن
و آن تنها لحظه را با دست وا پس زدن
زندگی خود را ناتوان پنداشتن و جرأت نکردن


