تبليغاتX
در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد

 خوش آمديد

 

وقتي در عشق ورزيدن احساس ناتواني مي كني

 

وقتي احساس بي لياقتي مي كني

 

وقتي احساس ناپاكي مي كني

 

وقتي احساس مي كني كسي نمي تواند دردهايت را التيام بخشد

 

به ياد دشته باش دوست من خدا مي تواند

 

وقتي احساس مي كني قابل بخشش نيستي براي شرم و گناهايت

 

به ياد داشته باش دوست من خدا مي تواند

 

وقتي فكر مي كني همه چيز پنهان است و هيچ كس نمي تواند درونت را ببيند

 

به ياد داشته باش دوست من خدا مي تواند

 

وقتي به بن بست مي رسي و فكر مي كني هيچ كس صدايت را نمي شنود

 

به ياد داشته باش دوست من خدا مي تواند

 

وقتي فكر مي كني كسي نمي تواند به تو واقعي درونت،عشق بورزد

 

به ياد داشته باش دوست من خدا مي تواند

 

خوش آمديد

 

هر آنچه که موجب بهجت تو میشود غذای روح توست

چنان نیست که فقط تن آدمی به غذا نیازمند باشد 

بلکه روح آدمی به غذا نیازمندتر است

همواره جانب بهجت و سرمستی را بگیر

از دلمردگی و احساس بدبختی بپرهیز

به احساس بدبختی مجال ظهور و بروز نده

گرچه گاهی دل آدمی میگیرد

اما این گرفتگی به آمدن ابرها می ماند

ابرها امروز می آیند

اما فردا باز هوا صاف و آفتابی ست

به ابرها بنگر, به خورشید نگاه کن

 

و به یاد داشته باش که

 

حساب تو از حساب آن دو جداست

گاهی هوای دل آدمی تیره و ابری میشود

گاهی روح آدمی وارد اقلیم شب میشود

اما روح, سپیده دمان نیز دارد

ما در چرخه ای از شب و روز

مرگ و تولد

و تابستان و زمستان, در حرکت هستیم

سعادت در آن است که

بدانیم ما هیچکدام از اینها نیستیم

بدین سان انسان به صلح و صفا

با خود و هستی میرسد

هماهنگی با قطب های متضاد هستی

شور آفرین است

 

 خوش آمديد

 

 f

        چهار چيز هست که غير قابل جبران و برگشت ناپذير هست:

 

سنگ بعد از اين که پرتاب شد

دشنام .. بعد از اين که گفته شد

موقعيت .... بعد از اين که از دست رفت

و زمان... بعد از اين که گذشت و سپري شد

 f 

اگر در زندگي جرات عاشق شدن نداري حد اقل شعور معشوقه بودن رو داشته باش

 f

دنيا را بد ساخته اند......... كسي را كه دوست داري،تورادوست نمي دارد. كسي كه تورا

 دوست دارد ،تو دوستش نمي داري اما كسي كه تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد

 به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است

 f

به جای دسته گلی که فردا بر قبرم نصار ميکنی امروز با شاخه گلی کوچک يادم کن به جای

 

 سيل اشکی که فردا بر مزارم ميريزی امروز با تبصمی شادم کن

 

من امروز به تو نياز دارم نه فردا !    

 f

این همه خونی که دنیا در دل ما می کند جای ما هر کس که باشد ترک دنیا می کند

 

 f

زمان طولاني ميشه واسه اونايي که غصه دارن

 

کوتاه ميشه واسه اونايي که شادن

 

دير ميگذره براي اونايي که منتظرن

 

زود ميگذره براي اونايي که عجله دارن

 

اما ...... اما ابدي ميشه براي اونايي که عاشقن

 

f 

همیشه تصور کن توی یه دنیای شیشه ای زندگی میکنی

 

پس مراقب باش به طرف کسی سنگ نندازی

 

چون اول دنیای خودتو می شکنی

 

f 

خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند حيف من زاده ي امروزم. خدايا جهنمت فرداست

پس چرا امروز مي سوزم

f 

خوشبختی داشتن دوست داشتنیها نیست

 

خوشبختی ، دوست داشتن داشتنیهاست

 f 

هر كسي يه روزي مياد يه روزي ميره، يكي با دلش ميره، يكي با پاهاش،

 

ولي مواظب باش كسي با پاهاي خودش از دلت نره

 

دنيا دو روز است يک روز با تو

 

يک روز بر عليه تو..... روزي که با

 

تو ست مغرور نشو .............. روزي که بر

عليه توست ما يوس نشو

 

 f 

شمع می سوزد

 

و پروانه به دورش همه شب ،

 

من که می سوزم وپروانه ندارم چه کنم ؟

 

 f

وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داري

 

وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي

 

وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات

 

محتاجه وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي

 

رو که توي دلت يه کلبه ساخته

 

f 

چه سنگین بود غم از دست دادنت

 

از من خواستی به جایت زندگی کنم

 

حال وقت آن رسیده که قرضم را به تو ادا کنم

 

می دانم که می خواهی با هر شعاع خورشید گرمم کنی

 

در پای هر درخت شکوفایی مرده ای می خواهد به من سلام کند

 

صدای پرندگان ندای آمرزش من است و به من می گوید

 

مرا بخشیده ای که زنده مانده ام

 

ویکتور فرانکل"               " 

 

خوش آمديد

 

 *دو خط موازی *

دو خط موازى زاییـده شدند . پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید. آن وقت دو ‏خط موازىچشمشــان به

 هم افتاد. و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد. و مهر یکدیگر را در ‏سینه جای دادند. خط اولى گفت:ما مى توانیم

 زندگی خوبی داشته باشیم. و خط دومی ‏از هیجان لــرزید. خط اولی گفت: و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه

 دنج کـاغذ

من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ،یا خط کنار ‏یک نردبام. خط

 دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ ‏شوم ،یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک

 کوچک و خـــلوت

خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت

در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمىرسند و بچه ها تکرار ‏کردند: دو خط موازی هیچ

 وقت به هم نمی رسند

دو خط موازی لـرزیدند. به همدیگــر نگـاه کردند. و خط دومی پقی زد زیر گریـه

خط اولی گفت: نه این امکان ندارد . حتمأ یک راهی پیدا میشود .خط دومی گفت: ‏شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی

 وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم. و دوباره ‏زد زیر گریه. خط اولی گفت: نباید نا امید شد. ما از این

 صفحه کاغذ خارج می شویم و ‏دنیا را زیر پا می گذاریم. بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند. خط

 دومی ‏آرام گرفت. و اندوهنک از صفحه کاغذ بیرون خزید. از زیردر کلاس گذشتند. و وارد حیاط ‏شدند. و از آن

 لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد. آنها از دشتها ‏گذشتند ..... ، از صحراهای سوزان ..... ، از

 

 کوههای بلند ..... ، از دره های عمیق .......، ‏از دریاها ....... ،از شهرهای شلوغ.....

  

سالها گذشت ؛


و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند. ریاضیدان به آنها گفت: این محال است.هیچ ‏فرمولی شما را به هم

 نخواهد رساند. شما همه چیز را خراب میکنید. فیزیکدان گفت: ‏بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم. اگر می شد

 قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر ‏دانشی به نام فیزیک وجود نداشت. پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست،

 دردتان بی ‏درمان است. شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید. اگر قرار باشد با ‏یکدیگر ترکیب

 شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس ‏گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی

 زمین هستید. رسیدن شما به هم مساوی ‏است با نابودی جهان. دنیا کن فیکون می شود . سیـارات از مدار خارج

 می شوند. کرات با ‏هم تصادم میکنند. نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده ‏اید.

 فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است

و بالآخره به کودکی رسیدند. کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید. نه در ‏دنیاى واقعیات. آن را در دنیاى

 دیگری جستجو کنید...... دو خط موازی او را هم ترک کردند. ‏و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند. اما حالا یک

 چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت. ‏‏«آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست میدادند.» خط اولی گفت: این

 بی ‏معنی است. خط دومی گفت:چی بی معنی است؟ خط اولی گفت:این که به هم ‏برسیم. خط دومی گفت: من هم

 همینطور فکر میکــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند

ک روز به یک دشت رسیدند. یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بودو نقاشی میکرد.خط ‏اولی گفت:بیـا وارد آن بوم

 نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم

خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم. خط اولی ‏گفت:در آن بوم نقاشی حتمأ

 آرامش خواهیم یافت. و آن دو وارد دشت شـدند.روی دست ‏نقاش رفتند و بعد روی قلمش. نقاش فکری کرد و

 قلمش را حرکت داد

و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت. و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام ‏پایین می رفت ، سر دو خط

 

 موازی عاشقانه به هم میرسید ...


خوش آمديد 

   

+ نوشته شده توسط دنیا در شنبه سی ام تیر 1386 و ساعت 3:19 |
انفجار ستاره