بنام آنكه غم را به غروب هديه داد![]()
در بهار زندگي احساس پيري ميكنم
با همه آزادگي احساس پيري ميكنم
بس كه بد ديدم زياران به ظاهر خوب خود
بعد از اين بر كودك دل سختگيري ميكنم
در به رويم بسته ام از اين و از آن خسته ام
من به جمع آشيان پاشيدگان پيوسته ام
اي خداي آسمان بهتر تو ميداني كه من
بارها در راه او تا پاي جان بنشسته ام
در بهار زندگي احساس پيري ميكنم
با همه آزادگي فكر اسيري ميكنم
شمع بودن ذره ذره آب گشتن تا به كي؟
راه پر خاشاك را آرام رفتن تا به كي...









